...

یا بانو....

 

 

بعضی وقتا آدم باید بره سراغ عکسای قدیمیش و تموم خاطراتش رو مرور که.

 

بعضی وقتا آدم باید مداد رنگی دستش بگیره و مثه بچگیش نقاشی بکشه.

 

بعضی وقتا آدم باید وقتی سوار ماشینه شیشه رو بکشه پایین و تا میتونه از پنجره بره بیرون.

 

بعضی وقتا آدم باید کارتون های بچگیش رو ببینه.

 

بعضی وقتا آدم  باید بدون چتر بره زیر بارون.

 

بعضی وقتا آدم باید شعرای بچگیش رو دوباره و دوباره برای خودش بخونه.

 

بعضی وقتا آدم باید شیر روی حیات رو باز کنه و سرش رو بگیره زیر شیر.

 

بعضی وقتا آدم باید برای خودش جوک تعریف کنه و به همشون بخنده.

 

بعضی وقتا آدم باید کلید در خونش رو یادش بره تا از دیوار بره بالا.

 

بعضی وقتا آدم باید از امتحاناش نمره کم بگیره  و ذره ای ناراحت نشه.

 

بعضی اقتا آدم باید غذاش رو نخوره و بده به کسی که میدونه محتاجه.

 

بعضی وقتا آدم باید برای خودش کادو بگیره.

 

بعضی وقتا آدم  باید بره سراغ کتاب آشپزی و غذایی رو که بلد نیس بپزه.

 

بعضی وقتا آدم  باید قلم دستش بگیره و تموم چیزای توی ذهنش رو بیاره روی کاغذ.

 

بعضی وقتا آدم باید الکی و بدون هیچ بهونه ای از ته دل بخنده.

 

بعضی وقتا آدم باید صبح زود پیاده بره پارک.

 

بعضی وقتا آدم باید تمام دکوراسیون اتاقش رو عوض کنه.

 

بعضی وقتا آدم باید وقتی سوار تاکسی میشه به خاطر رانندگی خوب راننده ازش تشکر کنه.

 

بعضی وقتا آدم باید روزش رو بدون تلویزیون به شب برسونه.

 

بعضی وقتا آدم باید تو زمستون وقتی که برف میاد بره پارک و  بستنی بخوره.

 

بعضی وقتا آدم باید بره وسط طبیعت و از همه درختا و گیاها عکس بگیره.

 

بعضی وقتا آدم باید بره خونه سالمندان.

 

بعضی وقتا آدم باید زنگ بزنه به دوستای قدیمیش.

 

بعضی وقتا آدم باید کفشاش رو دربیاره و روی چمن خیس بدوه.

 

بعضی وقتا آدم باید بچه بشه و تا میتونه بچگی کنه، شیطونی کنه، جیغ بکشه، بی خود و بی جهت شاد باشه و  غمی تو دلش نداشته باشه.

 

و بعضی وقتا آدم باید خودش  رو از هر قید و بنی رها کنه.

آزاد بشه مثل یه پرنده.

 

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 22:17 ] [ سایه ] [ ]

آهای مخاطب خاص با توام:

یادته یه قولی به من دادی؟

واقعا دستت درد نکنه که انقدر بهش عمل کردی.

من رو حرفت حساب کرده بودم اما تو......

بازم بهم میرسیم، بدکاری کردی.

فقط گفتم که یادت نره.

 


خدایا...

یا خیلی برگردون عقب

یا بزن بره جلو...

این جای زندگی دلم خیلی گرفته!!

[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 18:9 ] [ سایه ] [ ]

شبی در مدرسه

به نام بانو.....

سلام.

خیلی وقته که اینجا نیومدم بنویسم اما حالا اومدم به جبران این چند وقت.

پریشب جاتون خالی اردو شبی در مدرسه بودم. انقدر بهم خوش گذشت که حد نداره. کلی ترقه و فشفشه روشن کردیم. آهنگ کلاه قرمزی گوش کردیم. و شبش یک دقیقه هم نخوابیدیم، البته بچه ها اومدم بخوابن من نذاشتم و انقدر هم بابت این کارم ذوقیدم که حد نداره.

یه کار خیلی خیلی جالب هم انجام دادیم، یه جور حدیث نفس.

یکی یکی قرار شد هرچیزی که تو ذهنمونه رو درمورد بچه ها بگیم.

لیلا هم گوشی آورده بود و صدامون رو ضبط کرد.

خیلی برام جالب بود چیزایی درمورد خودم از زبون بچه ها میشنیدم که اصن فکرش رو نمیکردم.

و البته یه چیزی رو هم متوجه شدم اینکه واقعا بعضی از آدما کاری به جز صحبت درمورد بقیه ندارن. این صحبتم مخاطب های خاص داره و فک کنم که خودشون متوجه منظورم بشن.

به قول یه بابایی: آهای آدمایی که انقدر پشت سر من حرف میزنید، عاشقتونم که انقدر درگیر منید.....

به قول حانیه: خوردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا به خاطر کلاس امسال ازت ممنونم. این کلاس و آدمای این کلاس رو هزار برابر بیشتر از آدما و کلاس پارسالم دوس دارم.

خداجون دستت مرسی به خاطر همه چیز.


راسی عید امسال باید هر کاری که دلم میخواد بکنم چون سال دیگه سخت مشغول کنکورم.

عیدم یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا پیشاپیش به همه مبارک.

لحظه سال تحویل منو یادتون نره.

اگر هم تونستید موقع سال تحویل به ماهیتون نگاه بکنید ببینید راسته که میگن اون لحظه ماهی یک لحظه رو به قبله میشه؟  این یه روایته ها.

قربون همتون. دعا یادتون نره.

 

                                                                  *سایه*

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 15:55 ] [ سایه ] [ ]

...

یارب...

گاهے فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری
گوشه ای...

گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی


و"فقط" نگاه کنی...

چقدر دلت برای یک "خیال راحت" تنگ مے شود...

 

دقیقا حال این روزای منه. تورو خدا برام دعا کنید.

بدجور گیر کردم.

 

                                                                  *سایه*

 

[ چهارشنبه نهم اسفند 1391 ] [ 19:28 ] [ سایه ] [ ]

تبلیغ

لطفا به عکسها با دقت نگاه کنید و نکات آنها را متوجه شوید.

 

عکسا رفت توی ادامه مطلب. 


 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 13:42 ] [ سایه ] [ ]

 خدایی عکسا خیلی خوشگل بودن. خیلی دپرسیدم وقتی باز نشدن. 
 
خیلی گستاخ بودنٰ هرکاری کردم باز بشه نشد. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا
 
حالا فعلا اعصابم از دست بلاگفا خورده.
 
این باشه تا دوباره بیام. سرم شلوغه عمیق.
[ جمعه سیزدهم بهمن 1391 ] [ 19:15 ] [ سایه ] [ ]

سلام. ببخشید این چند وقت نبودم سرم خیلی شلوغ بود و البته هست.

راستش قراره یه اتفاق مهم تو خونمون بیفته. انقدر خوشحالم که حد نداره. اصن باورم نمیشه.

وایییییییییییییییییییی خیلی خیلی خوشحالم.

شاید قشنگ ترین اتفاق زندگیم بشه. تا چند روز دیگه بهتون میگم.

خدایا ازت ممنونم. چقد خوشحالم.


دیدم نمیشه واسه فردا هیچ چی ننویسم:

برنده بازی دربی کدام تیم است؟

۱. استقلال

۲. پ ن پ پرسپولیس

فک کن.........


ادامه مطلب
[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 20:22 ] [ سایه ] [ ]

هـــــــــــــــــــــــــــلو

سلام.

این اولین آپمه بعد از یه دنیا درگیری ذهنی. البته یه طوفان دیگه احتمالا تو راهه.

کلی حرف داشتم بزنم، ولی خیلی هاشون پرید.

اول از همه بگم آجیم داشت برام درساشون رو توضیح میداد گفت یه بیماری روانی هس که طرف فک میکنه همه عاشقش هستن. تا اینو گفت یاد یکی از ادمای اطرافم افتادم، وایییی تا بهش بگی عزیزم فک میکنه عاشق سینه چاکش شدی. اصن من میترسم باهاش حرف بزنم.

تا حالا شده بتونی با حرفات یه ملت رو آروم کنی بعد به خودت که میرسی نمیدونی چه فکری برا خودت بکنی. به همه یه حرفی رو میزنی اما همون اتفاق واسه خودت هم می افته، میخوای خودت رو بکشی.

تا حالا دقت کردی تنها چیزی که در لحظه بهش احتیاج داری اینه که به آهنگ همه چی آرومه گوش بدی.

گاهی همه چیز با هم قاطی میشه. گاهی دلت میخواد بشینی و ساعت ها گریه کنی اما اوج بدبختی اینه که خودتم بکشی یه قطره اشک هم نمیاد از چشمات. اون وقت بیشتر خندت میگیره. ای خدا...

خب دیگه بقیش رو یادم نمیاد.

فقط یه حرفی هم با خدا دارم:

خدا جون ازت ممنونم که من منم. به خاطر همه چیزایی که بهم دادی ممنون. دستت یه دنیا تنـــــکیو.

پ.ن:

واییییییییییییییییییییی اگه بدونید امروز چقدر ختدیدیم. امروز دبیر زبان فارسیمون برگه هامون رو داد و شروع کرد به جواب دادن. خدا خیرش بده از تو همه ی بچه ها گیر داده بود به من و تا تونست به سوتی ها و جوابای تو برگم خندید، بچه ها هم کم نیاوردند و کل یه ساعت و نیم رو به من خندیدند. دقیقا یک ساعت و نیم.

از رو اشتباه های بقیه مثه چی رد میشد و به من که میرسید.....

یکی از بچه ها برگشته بهم میگه تو با این همه غلط چند شدی؟ ۱۶

منو میگی کفم برید اصن من بدبخت ۱۹ شدما. ولی خیلی خندیدیم. خودم که از بس خندیدم سرم پکید.

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ] [ 17:40 ] [ سایه ] [ ]

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

خدا...

بعد از یک ماه سلام.

قرار بود تا قبل از دی نیام، اما چون امروز روز فوق العاده فوق العاده مهمی هست اومدم.

امروز تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمه.

بقیه به ادامه مطلب منتقل شد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 18:37 ] [ سایه ] [ ]

من و جنازه....

سلام.

وایییییییی من دیروز رفتم تشریح جسد.

بذارید از اول بگم:

دو سه هفته پیش تجربی های مدرسه اومدند و به ما ریاضی ها گفتند که قراره بریم تشریح و بسوزه دلتون. منم که عاشق مرده، بسیار دپرس شدم . رفتم پیش مدیر مدرسه.

بهش گفت منم میخوام برم و خلاصه کلی باهاش حرفیدم، اول خیلی مایل نبود. ولی اونقدر اصرار کردم تا بالاخره قبول کرد.

و من دیروز رفتم پیش جسدا.

سه تا بودند. هرسه تاشون هم معتاد. یکیشون ۷۰ سالش بود و بدنش خیلی پوسیده بود.

دوتای دیگه ۳۰سالشون بود. شکمشون رو که باز کردند تا چشم کار میکرد روده بود.

خلاصه من دیگه طاقت نیاوردم و  میدونستم که دیگه ممکنه هیچ وقت این فرصت برام پیش نیاد واسه همین یه دستکش از یکی گرفتم و خودم وارد عمل شدم.

خیلی جالب بود هرچی از تو شکم بیچاره درمیاوردم روده بود.

درکل خیلی جالب و فوق العاده زیبا بود.

یکی از زیباترین و جالب ترین تجربه های زندگیم.

دل همتون بسوزه.................

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 14:33 ] [ سایه ] [ ]

درگیری های ذهن یک.......

سلام.

اول نوشت:

۱۰ روز اول محرم تموم شد، معلوم نیس سال دیگه باشم یا نه...... خیلی عالی بود.

میدوم دلم تنگ میشه برای صفای این روزا....

دوم نوشت:

این روزا ذهنم خیلی شلوغه. گاهی حتی خودمم نمیفهمم توش چه خبره. گاهی شاده، گاهی غمگین. گاهی میخنده و گاهی......

نمیدونم چرا یه دفعه یاد پارسال افتادم. سال گذشته بدترین سال زندگیم بود. سالی بود که هیچ چیزی سرجای خودش نبود. پارسال با یکی آشا شدم که مثل نسیم بود. اومد و خیلی راحت رفت. ولی خداییش مهربون بود.

راسی یه سوال: اگه دل یه نفر بشکنیم گناهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حس میکنم، آهش بدجور منو گرفته.

البته دیگه بهش فک نمیکنم. میخواست دلش نشکنه. به من چه.


بعدا نوشت:

من اگه میفهمیدم چطوری اتفاقا و خبرا انقدر سریع پخش میشه.

هرچی میکشم از دست این بعضیاس...

[ یکشنبه پنجم آذر 1391 ] [ 14:34 ] [ سایه ] [ ]

فقط برای مخاطب خاص...

برای تو که..... لطفا حوابم رو بده.

ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻮ ﺑﻪ ﺑﻠَﮏ ﻟﯿﺴﺖ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ،


ﺷﯿﺶ ﻫﻔﺖ ﺗﺎ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﻧﺪﻣﺸﻮﻥ.


ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺯ ﺩﺳﺘش ﻋﺎﺻﯽ ﺑﻮﺩﻡ.ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ.


ﯾﻪ ﺷﺐ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﺑﺮﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺑﻠﮏ ﻟﯿﺴﺘﻢ.


ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺱ ﻧﺪﻡ ﺑﻬﺖ، ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮ.ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻌﻄﻠﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ

ﻫﻤﻮﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺱ.ﺍﻡ.ﺍﺳﺎﺷﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ.


ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺱ ﻧﺪﺍﺩ):


ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﺻﻼً چی ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺷﺪ.ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮﺍﻏﻤﻮ ﻧﮕﺮﻓﺖ.


ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﻦ"ﻫﺴﺘﻢ."


ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺱ.ﺍﻡ.ﺍﺱ ﻫﺎﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ.


ﺍﮔﻪ ﺍﻻﻥ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ، ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯼ. ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺑﭽﻪﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺸﻢ!


.


.


.


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ] [ 19:34 ] [ سایه ] [ ]

واییییییییییییییییییی

سلام.

وایییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی خوشحالم. اونقد که دلم میخواد پرواز کنم.

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بالاخره عروسکم رو پیدا کردم.

عروسکی که تا یک سال و نیم پیش همه جا باهام بود و تو اسباب کشی گمش کردم.

امشب که داشتم اتاقم رو جمع میکردم یه دفعه دیدمش. اونقدر که نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم.

مامان و بابام کف کرده بودند، بهم میگن مگه تو بچه ای؟ نمیدونند که چقد دوسش داشتم و دارم.

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

خیلی خوشگل و تکه. بذارید تا بذاتون توصیفش کنم:

قدش حدودا ۶ سانته. لباس مدرسه پوشیده و یه دامن کوتاه پاشه. یه پاپیون قرمز هم رو لباسشه. تازه موهاشم بنفشه و همین رنگ کلی خوشگلش کرده. موهاشم از دو طرف بسته.

صورتشم کلی نمکیه. انقدر بامزس که حد نداره.

ولی خدایی خیلی ذوقیدم.


بعدا نوشت:

سرکلاس نشستم، به فرنوش میگم: وقت کلاس نداره میره؟؟؟

یه کم نگام کرد و گفت: هاااااان!!!!!!! نداره میره؟؟؟؟؟؟؟

بعد که از دبیر زبان فارسیمون پرسیدیم گفت ما اصن چنین فعلی نداریم. خداوکیلی شما قضاوت کنید، نداره میره با داره نمیره چه تفاوتی مگه باهم دارند؟؟

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 20:25 ] [ سایه ] [ ]

خدا...

دارم به اتفاقا و آدمای اطرافم نگاه میکنم. دارم به این نتیجه میرسم که چقدر همه چیز پر از تظاهره.

انگار آدما هم مثل ربات شدند. طبق یه برنامه ریزی معین.

امان از دست بعضیاشون. انگار میخوان دنیای تو رو هم مثه مال خودشون بکنند. حرف تو سرشون نمیره

در کل بی منطق اند.

راسش با یه آدمی جدیدا آشنا شدم، خیلی محشره.

زندگیش با زندگی من زمین تا آسمون تفاوت داره. همه ی کارها رو تو زندگیش تجربه کرده. هر حرفی رو زده و با تمامی اخلاق ها آشنایی داره.

اما یه اعتقاداتی داره که من گاهی بهش غبطه میخورم. بعضی حرفاش واقعا به دل میشینه. یه حس خوبی داره.

داره میره. براش دعا کنید.

 

پ.ن: حالم خوبه. هیچ مشکلی هم ندارم. فقط از دست آدمای اطرافم به ستوه اومدم. زیادی خسته کننده هستند.

یعنی میشه...............

 

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 12:40 ] [ سایه ] [ ]

مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

     به نام پروردگار لیلی و جنون

این روزها به این فکر میکنم که بعضی چیزها جفتشان قشنگ تر از تکی آنهاست. انگار حس خوبی به آدم میدهند از آن احساس هایی که دلت میخواهد فقط ساعتها لبخند بزنی و غرق تماشایش بشوی. شاید مثل لیلی و مجنون شاید هم مثل شیرین و فرهاد.

انگار شده ام مجنون. مجنونی که فقط اسم دارد و دیوانگی. تنها مشکلش این است که نمیداند لیلی اش کیست. اصلا لیلی دارد یا نه.

نمیدانم لیلی ام کیست اما دیدم که هنوز به سراغش نرفته جام شیشه ای مرا بشکست و به جای من آرام زمزمه کرد:

اگر با من نبودش هیچ میلی       چرا جام مرا بشکست لیلی

انگار این روزها مجنون تر از همیشه ام و فرهادتر از همیشه به دنبال شیرین خود میگردم.

راستش سر یک دوراهی گیر کرده ام:

نمیدانم شیرین را میخواهم با عشقش، یا لیلی و آن جام شیشه ای که شکست.

نمیدانم فرهاد را میخواهم با بیستونش، یا مجنون دیوانگی اش را.

 

پ.ن: این روزا واقعا سر یه دوراهی گیر کردم. هر دو راه برام لذت بخشند اما واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. شایدم دو راه یکی اند. کاش یکی بهم جواب میداد.

میدونم منتظرم هستند. باید برم.

برام دعا کنید سالم برسم.

 


بالاخره قضیه دار شدم.........

راسی بعد از اون اردویی که من رفتم به یه نکته پی بردم، اینکه همه قضیه دارند. راستش اونجا به هرکی نگاه میکردم میدیدم دوتایی باهمند. دیدم اینجوری که نمیشه همه قضیه داشته باشند فقط من بدون قضیه باشم؟

برا همین خیلی سریع و بعد از چند روز از گذشت اردو برا خودم یه قضیه پیدا کردم.

و این چنین شد که با اسما تشکیل یه قضیه ی درست و حسابی رو دادم.

تازه از این قضیه های رفت و برگشتی. خیلی هم با هم تفاهم داریم. من عاشق دایره هستم و اون عاشق ماه.

این قضیه ی خودم رو هم مدیون این افراد هستم:

1. مریم و کیمیا                  2. مریم و مولود

پ.ن: راسی فرنوش هم داداش اسماس.

تازه امروز زنگ آخر کامپیوتر داشتیم و مثل همیشه رفتیم سایت. اما دبیرمون یک کلمه هم درس نداد. همش تو وب این و اون بودیم. خیلی خوش گذشت.

[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 18:35 ] [ سایه ] [ ]